|
من و ممد فرنگیزخانماینا با آن كت و شلوار مسخرهاش بعد از دو ساعت و نیم به هتل میرسیم. خواهر ممد در حالی كه از نگرانی دلشوره گرفته، میگوید: «از ترمینال تا هتل یكربع راه میباشد، شما چرا اینقدر دیر كردید؟» من توضیح میدهم كه «اهالی اینجا اینقدر با محبت و صفا میباشند، نمیتوانستند از ما دل بكنند.» خواهر ممد میگوید: «یكوقت اذیتشان كه نكردید؟» ممد فرنگیزخانماینا با آن كت و شلوار مسخرهاش میگوید: «نه، من خیلی پسر خوبی بودم و روی پای همه نشستم.» بعد هم چوقولی میكند كه «ولی كودك از اول تا آخر روی داشبورد نشست و خیلی همه را ناراحت كرد.» خواهر ممد میگوید: «عیب ندارد، طفلی غریبی میكند.» من اصلاً چیزی نمیگویم از بس آنچه آنها در خشت خام میبینند، من در پیچش مو میبینم. ممد فرنگیزخانماینا با آن كت و شلوار مسخرهاش به همراه خواهر ممد برای ناهار خوردن به رستوران هتل میروند. من میگویم: «گشنهام نمیباشد و میخواهم استراحت كنم.» اما خواهر ممد میگوید: «باشه، استراحت كن، فقط بوی گوشتكوبیده در اتاق راه نندازی.» و من خیلی كوچك میشوم. برای همین هم ناهار نمیخورم. توی رختخواب میروم، پتو را روی سرم میكشم و به صورت یواشكی گریه میكنم كه كسی نفهمد. الان بعدازظهر میباشد و ما همگی به صورت سهنفری در شهربازی میباشیم. خواهر ممد معتقد میباشد كه در اینجا حتماً جوانهای ژیگولی و باشعوری میباشند كه قدر عملهای زیبایی او را بدانند. من خیلی قهرمانانه دویستتومانی مادربزرگم را از جیبم درمیآورم و با آن یك پاكت بیتربیتی فیل كه خوراكی سفید، گرم و نرمی میباشد، میخرم. ممد و خواهرش دنبال بازیهای خلوت میگردند. من بیتربیتی فیل را میخورم و به تمام شدن دویست تومانی و اینكه چرا فیل هم نشدهایم فكر میكنم. ناگهان در این لحظه خواهر ممد به صورت خیلی نگرانی به من وارد میشود و میگوید: «ممد گم شد.» ما راهی اطلاعات میباشیم. خواهر ممد میگوید: «برادرم كه یك پسر هشتساله و خوشگلقشنگ بوده و كت و شلوار مسخرهای هم بر تن دارد، گم میباشد.» آقای اطلاعاتی از بلندگو اعلام میكند: «ممدی هشتساله و خوشگلقشنگ با یك عدد كت و شلوار مسخره گم شده است. از یابنده تقاضا میشود امشب كه هیچی، فردا او را تحویل مسئولان پارك بدهد تا ما پسفردا او را به خانوادهاش داده و آنها را از نگرانی برهانیم.» من برای آقای نگهبان اطلاعات توضیح میدهم كه من و ممد فرنگیزخانماینا باید فردا در مسابقات شنا شركت نماییم و اگر ممكن میباشد مشكل ما زودتر حل شود. اما آقای نگهبان توضیح میدهد كه تحویل ممد به این راحتیها نمیباشد و باید مراحل اداریاش طی شود. من و خواهر ممد فرنگیزخانماینا به صورت نگران و افسردهحال به هتل برمیگردیم. خواهر ممد های و های گریه میكند. من او را دلداری میدهم كه «ممد حتماً پیدا میشود.» خواهر ممد هم خیلی دلداری میشود و میگوید: «گور بابای ممد» و در حال ضجهزدن ناله میكند كه چرا اینجا هیچكس او را دوست نمیدارد. او كه خیلی از گریه كردن گرسنه میباشد، میگوید: «چیزی از گوشتكوبیدهات مانده است؟» من میگویم: «بله مانده است.» لقمه گوشتكوبیده را از كیفم درمیآورم، یك عدد لیس به سرتاسر آن میزنم و گوشتكوبیده دهنی را به خواهر ممد میدهم. بعد هم توی رختخواب میروم، پتو را روی سرم میكشم و به صورت یواشكی میخندم كه كسی نفهمد. خواهر ممد ملچ و مولوچكنان میگوید: «بهبه، چقدر خوشمزه میباشد.» فردا امروز، روز سرنوشت بوده. استرس زیادی بر من حكمفرما میباشد. مسابقه تا چند دقیقه دیگر شروع میشود و قلب من در مایویم افتاده است. نزدیك به صدهزارنفر در استخر هزارنفری جمع بوده و ما را تشویق مینمایند. مایوی عمویم خیلی خوشگل و طرحدار بوده و تنها عیبش این میباشد كه توی تن خوب نمیایستد. هر شركتكنندهای به من میرسد، میگوید: «چه كت و شلوار زیبایی.» من به همراه ده كودك دیگر روی سكوی پرش میباشیم. تماشاگران بهشدت تشویق میكنند. داور سوت اول را میزند كه یعنی آماده پرش باشیم. ما خم میشویم و منتظر سوت استارت میمانیم. پنج دقیقه بعد داور سوت استارت را میزند. من بهشدت شنا میكنم و دست و پا میزنم. بعد از چند متر احساس سبكی مینمایم. یك نفر از وسط جمعیت داد میزند: «افتاد». من به شنا كردن ادامه میدهم. چیزی تا خط پایان نمانده است. جمعیت یكپارچه آدم را تشویق میكنند. من به خط پایان میرسم، ولی نمیدانم چرا داور سوت پایان را نمیزند. در عوض تماشاگران حسابی سوت میزنند. من یكبار دیگر هم طول استخر را میروم و برمیگردم. داور باز هم سوت نمیزند. من به داور نگاه میكنم كه یعنی چرا سوت نمیزنی؟ داور به من نگاه میكند كه یعنی تو رو خدا یك دور دیگر برو و برگرد. من به صورت خسته و نفسنفسزنان مشغول شنا كردن میباشم كه یكدفعه میبینم مایوی عمویم ته آب میباشد. من نمیدانم آن، كی از تن من بیرون آمده است. اینكه با چه زحمتی مایو را از آن ته درمیآورم و آن را میپوشم و از آب بیرون میآیم، در این مقال جا نمیشود. یكنفر از بین تماشاگران میگوید: «من كه همان اول گفتم افتاد.» مراسم اهدای جوایز میباشد. من با فاصله خیلی از بقیه نفر آخر شدهام. آقای برگزاری جوایز اعلام میكند كه حالا یكجایزه ویژه داریم: «كاپ اخلاق» و این جایزه تعلق میگیرد به كودك فهیم به پاس همه كرامات اخلاقیاش. من خیلی خوشحال روی سكو میروم، در حالی كه به این فكر میكنم كه اینها كرامات اخلاقی من را كی دیدهاند؟ 36 نفر برای اهدای جایزه جمع میباشند. یكنفر كاپ را میدهد و 35 نفر دیگر روبوسی مینمایند. من با یك عدد كاپ، كلی كرامات اخلاقی و كولهباری از تجربه به هتل برمیگردم. ممد و خواهرش در حالی كه چمدانشان را بستهاند، دم در منتظر میباشند. ما راهی تهران میباشیم. ممد در راه تعریف میكند كه «چقدر مردم اینجا مهربان و دوستداشتنی میباشند. بعد از گم شدن، آنها من را به خانهشان بردند، من را حمام كردند، لباس نو به من دادند، كلی غذاهای خوشمزه و نوشابه به همراه دسر كه ژله و كارامل و بستنی بوده، خوردیم.» من میگویم: «بعدش چی شد؟» ممد فرنگیزخانماینا با آن كت و شلوار مسخرهاش سكوت میكند و بعد میگوید: «بعدش من خواب بودم.»
نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه 8 فروردین 1387 و ساعت 10:03 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 8 فروردین 1387 و ساعت 08:03 ق.ظ
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|