تبلیغات
درد و دلهای بی سرو صدا





دست نوشته های كودك فهیم [عمومی , ]

 

من و ممد فرنگیزخانم‌اینا با آن كت و شلوار مسخره‌اش بعد از دو ساعت و نیم به هتل می‌رسیم. خواهر ممد در حالی كه از نگرانی دلشوره گرفته، می‌گوید: «از ترمینال تا هتل یك‌ربع راه می‌باشد، شما چرا این‌قدر دیر كردید؟» من توضیح می‌دهم كه «اهالی اینجا این‌قدر با محبت و صفا می‌باشند، نمی‌توانستند از ما دل بكنند.» خواهر ممد می‌گوید: «یك‌وقت اذیتشان كه نكردید؟» ممد فرنگیزخانم‌اینا با آن كت و شلوار مسخره‌اش می‌گوید: «نه، من خیلی پسر خوبی بودم و روی پای همه نشستم.» بعد هم چوقولی می‌كند كه «ولی كودك از اول تا آخر روی داشبورد نشست و خیلی همه را ناراحت كرد.» خواهر ممد می‌گوید: «عیب ندارد، طفلی غریبی می‌كند.» من اصلاً چیزی نمی‌گویم از بس آن‌چه آنها در خشت خام می‌بینند، من در پیچش مو می‌بینم.

ممد فرنگیزخانم‌اینا با آن كت و شلوار مسخره‌اش به همراه خواهر ممد برای ناهار خوردن به رستوران هتل می‌روند. من می‌گویم: «گشنه‌ام نمی‌باشد و می‌خواهم استراحت كنم.» اما خواهر ممد می‌گوید: «باشه، استراحت كن، فقط بوی گوشت‌كوبیده در اتاق راه نندازی.» و من خیلی كوچك می‌شوم. برای همین هم ناهار نمی‌خورم. توی رختخواب می‌روم، پتو را روی سرم می‌كشم و به صورت یواشكی گریه می‌كنم كه كسی نفهمد.

الان بعدازظهر می‌باشد و ما همگی به صورت سه‌نفری در شهربازی می‌باشیم. خواهر ممد معتقد می‌باشد كه در اینجا حتماً جوان‌های ژیگولی و باشعوری می‌باشند كه قدر عمل‌های زیبایی او را بدانند. من خیلی قهرمانانه دویست‌تومانی مادربزرگم را از جیبم درمی‌آورم و با آن یك پاكت بی‌تربیتی فیل كه خوراكی سفید، گرم و نرمی می‌باشد، می‌خرم. ممد و خواهرش دنبال بازی‌های خلوت می‌گردند. من بی‌تربیتی فیل را می‌خورم و به تمام شدن دویست تومانی و این‌كه چرا فیل هم نشده‌ایم فكر می‌كنم. ناگهان در این لحظه خواهر ممد به صورت خیلی نگرانی به من وارد می‌شود و می‌گوید: «ممد گم شد.»

ما راهی اطلاعات می‌باشیم. خواهر ممد می‌گوید: «برادرم كه یك پسر هشت‌ساله و خوشگل‌قشنگ بوده و كت و شلوار مسخره‌ای هم بر تن دارد، گم می‌باشد.» آقای اطلاعاتی از بلندگو اعلام می‌كند: «ممدی هشت‌ساله و خوشگل‌قشنگ با یك عدد كت و شلوار مسخره گم شده است. از یابنده تقاضا می‌شود امشب كه هیچی، فردا او را تحویل مسئولان پارك بدهد تا ما پس‌فردا او را به خانواده‌اش داده و آنها را از نگرانی برهانیم.»

من برای آقای نگهبان اطلاعات توضیح می‌دهم كه من و ممد فرنگیزخانم‌اینا باید فردا در مسابقات شنا شركت نماییم و اگر ممكن می‌باشد مشكل ما زودتر حل شود. اما آقای نگهبان توضیح می‌دهد كه تحویل ممد به این راحتی‌ها نمی‌باشد و باید مراحل اداری‌اش طی شود.

من و خواهر ممد فرنگیز‌خانم‌اینا به صورت نگران و افسرده‌حال به هتل برمی‌گردیم. خواهر ممد های و های گریه می‌كند. من او را دلداری می‌دهم كه «ممد حتماً پیدا می‌شود.» خواهر ممد هم خیلی دلداری می‌شود و می‌گوید: «گور بابای ممد» و در حال ضجه‌زدن ناله می‌كند كه چرا اینجا هیچ‌كس او را دوست نمی‌دارد. او كه خیلی از گریه كردن گرسنه می‌باشد، می‌گوید: «چیزی از گوشت‌كوبیده‌ات مانده است؟» من می‌گویم: «بله مانده است.» لقمه گوشت‌كوبیده را از كیفم درمی‌آورم، یك عدد لیس به سرتاسر آن می‌زنم و گوشت‌كوبیده دهنی را به خواهر ممد می‌دهم. بعد هم توی رختخواب می‌روم، پتو را روی سرم می‌كشم و به صورت یواشكی می‌خندم كه كسی نفهمد. خواهر ممد ملچ و مولوچ‌كنان می‌گوید: «به‌به، چقدر خوشمزه می‌باشد.»

فردا

امروز، روز سرنوشت بوده. استرس زیادی بر من حكمفرما می‌باشد. مسابقه تا چند دقیقه دیگر شروع می‌شود و قلب من در مایویم افتاده است. نزدیك به صدهزارنفر در استخر هزارنفری جمع بوده و ما را تشویق می‌نمایند. مایوی عمویم خیلی خوشگل و طرح‌دار بوده و تنها عیبش این می‌باشد كه توی تن خوب نمی‌ایستد. هر شركت‌كننده‌ای به من می‌رسد، می‌گوید: «چه كت و شلوار زیبایی.»

من به همراه ده كودك دیگر روی سكوی پرش می‌باشیم. تماشاگران به‌شدت تشویق می‌كنند. داور سوت اول را می‌زند كه یعنی آماده پرش باشیم. ما خم می‌شویم و منتظر سوت استارت می‌مانیم. پنج دقیقه بعد داور سوت استارت را می‌زند. من به‌شدت شنا می‌كنم و دست و پا می‌زنم. بعد از چند متر احساس سبكی می‌نمایم. یك نفر از وسط جمعیت داد می‌زند: «افتاد». من به شنا كردن ادامه می‌دهم. چیزی تا خط پایان نمانده است. جمعیت یكپارچه آدم را تشویق می‌كنند. من به خط پایان می‌رسم، ولی نمی‌دانم چرا داور سوت پایان را نمی‌زند. در عوض تماشاگران حسابی سوت می‌زنند. من یك‌بار دیگر هم طول استخر را می‌روم و برمی‌گردم. داور باز هم سوت نمی‌زند. من به داور نگاه می‌كنم كه یعنی چرا سوت نمی‌زنی؟ داور به من نگاه می‌كند كه یعنی تو رو خدا یك دور دیگر برو و برگرد. من به صورت خسته و نفس‌نفس‌زنان مشغول شنا كردن می‌باشم كه یكدفعه می‌بینم مایوی عمویم ته آب می‌باشد. من نمی‌دانم آن، كی از تن من بیرون آمده است. این‌كه با چه زحمتی مایو را از آن ته درمی‌آورم و آن را می‌پوشم و از آب بیرون می‌آیم، در این مقال جا نمی‌شود.

یك‌نفر از بین تماشاگران می‌گوید: «من كه همان اول گفتم افتاد.»

مراسم اهدای جوایز می‌باشد. من با فاصله خیلی از بقیه نفر آخر شده‌ام. آقای برگزاری جوایز اعلام می‌كند كه حالا یك‌جایزه ویژه داریم: «كاپ اخلاق» و این جایزه تعلق می‌گیرد به كودك فهیم به پاس همه كرامات اخلاقی‌اش.

من خیلی خوشحال روی سكو می‌روم، در حالی كه به این فكر می‌كنم كه اینها كرامات اخلاقی من را كی دیده‌اند؟

36 نفر برای اهدای جایزه جمع می‌باشند. یك‌نفر كاپ را می‌دهد و 35 نفر دیگر روبوسی می‌نمایند.

من با یك عدد كاپ، كلی كرامات اخلاقی و كوله‌باری از تجربه به هتل برمی‌گردم. ممد و خواهرش در حالی كه چمدانشان را بسته‌اند، دم در منتظر می‌باشند. ما راهی تهران می‌باشیم. ممد در راه تعریف می‌كند كه «چقدر مردم اینجا مهربان و دوست‌داشتنی می‌باشند. بعد از گم شدن، آنها من را به خانه‌شان بردند، من را حمام كردند، لباس نو به من دادند، كلی غذاهای خوشمزه و نوشابه به همراه دسر كه ژله و كارامل و بستنی بوده، خوردیم.» من می‌گویم: «بعدش چی شد؟» ممد فرنگیزخانم‌اینا با آن كت و شلوار مسخره‌اش سكوت می‌كند و بعد می‌گوید: «بعدش من خواب بودم.»



نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه 8 فروردین 1387 و ساعت 10:03 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 8 فروردین 1387 و ساعت 08:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[دالان سبز , ]

حالا بر خواسته ام!
چه ها می بینم؟
چه دنیایی است!چه زمینی چه آسمانی....!
دیگر زمینی نیست و همه آسمان است !
هستی سردری است آبی رنگ ! ملکوت فرود آمده است ! ماورا پرده بر انداخته است! آسمان بهشت بر چشمهای مجذوب من به لبخند بوسه می زند. آسمان های عرش خدا در قطره گرم اشک من غوطه می خورد ....
چه آسمانهایی !
به پهنای عدم ! به جلال خدا! به گرمای عشق! به روشنایی امید ! به بلندی شرف! به زلالی خلوص! به آشنایی انس به پاکی شکوه زیبا و مهربان دوست داشتن...!
چه می گویم؟
کلمات تنبل و عاجز و آلوده را کجا می برم؟ خاموش شوید ای کلمات ! از چه سخن می گو یید؟
و من اکنون در آستانه دنیایی ایستاده ام که در برابرم آنچه از آن دنیای خورشید و خاک و زندگی به چشمم می آ ید سکوت است و بس....



نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه 8 فروردین 1387 و ساعت 09:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]

دست نوشته های كودك فهیم ۱ [عمومی , ]

اكنون كه قلم در دستان كوچولویم گرفته‌ام، خانواده ما در یك برهه زمانی خاص گرفتار می‌باشد. این را عمویم می‌گوید. من نمی‌دانم. برهه زمانی خاص چه می‌باشد. عمویم می‌گوید: یك‌چیزی تو مایه‌های دمت گرم است.

الان چند روزی می‌باشد كه خواهرم خیلی افسرده و دلشكسته بوده و حتی گزارش‌های جواد خیابانی هم خنده بر لب‌های او نمی‌آورد. او در حالی كه پوسترهای نیكبخت و گلزارش را ریزریز می‌كند، گوله‌گوله اشك می‌ریزد و می‌گوید: «من یك قهرمان واقعی می‌خواهم كه فوتبالیست و هنرپیشه نبوده و به درد آدم بخورد.» مادربزرگ گردالویم می‌گوید: «من بهرام رادان را پیشنهاد می‌نمایم.» او با دیدن چشمان گردالوی ما می‌گوید: «بهرام قبل از این‌كه هنرپیشه باشد، برازنده و بور می‌باشد و به خیلی از دردهای آدم هم می‌خورد.» گریه خواهرم شدیدتر می‌شود. ما نمی‌دانیم كه او برای خودش گریه می‌كند یا مادربزرگم. مادربزرگ مهربانم می‌گوید: «زهر مار. اصلاً تقصیر من می‌باشد كه رادانم را به تو معرفی می‌كنم.» من به این همه سخاوت و بخشندگی مادربزرگم افتخار می‌كنم.

عمویم بعد از آن‌كه انگشتش را از بینی‌اش درمی‌آورد، می‌گوید: «چرا رضازاده نه؟» او توضیح می‌دهد كه «رضازاده یك عدد نمك گرد بوده كه فوتبالیست و هنرپیشه نمی‌باشد، خیلی قوی و باهیكل بوده و جواد خیابانی را هم از نزدیك دیده است.»

مادربزرگم می‌گوید: «آخی، با اون لپ‌هاش.» اما خواهرم معتقد می‌باشد كه «هزار ماشاءالله رضازاده در یك پوستر جا نمی‌شود.» خواهرم گریه‌كنان به من می‌گوید: «چرا این درد سوزمند من برای تو مهم نمی‌باشد؟» خیلی هم مهم نمی‌باشد، اما من معتقد می‌باشم كه قهرمان وجود ندارد و همه اینها كشك می‌باشد. خواهرم بعد از شنیدن این جمله مهم من، گریه‌اش بند می‌آید، او سكوت می‌كند، چشمان خوشگلش برق می‌زند و در حالی كه عقشولانه به من نگاه می‌كند، می‌گوید: «خفه شو.»

بابایم در حالی كه در تمام این مدت خیلی متفكرانه و فیلسوفی سرش را می‌خارانده، می‌گوید: «من حاضرم پوستر تو باشم.» همه با دهان باز و چشمان گردالو به بابایم خیره می‌شویم. بابایم می‌گوید: «من می‌دانم كه پوسترهای قبلی هیچ غلطی برای تو نكرده‌اند. برای همین پوستر تو می‌شوم. تا خیلی غلط‌ها برای تو بكنم و خانواده را پولدار نمایم و سفره‌مان رنگین باشد و تو را شوهر می‌دهم و حال بابای ممد فرنگیزخانم‌اینها را هم می‌گیرم.» خواهر غش می‌باشد. من می‌گویم: «من می‌روم پوسترهای نیكبخت و گلزارش را به دیوار بچسبانم.» عمویم از بس می‌خندد، شلوارش عرق می‌كند. اما مادربزرگم می‌گوید: «از وقتی بابای كودك فهیم، بچه بود، من می‌دانستم یك چیزی می‌شود.» ولی عمراً نمی‌دانسته چه چیزی می‌شود.

خواهرم از بیهوشی بیدار می‌شود،‌ می‌گوید: «بابای كودك فهیم» و در آغوش او می‌پرد.

یك‌ماه بعد

تمام اتاق خواهرم پر از پوسترهای بابایم شده است. بابایم روزی یك‌ساعت در نقاط مختلف اتاق خواهرم می‌نشیند و برای او سخنرانی می‌كند و خواهرم قربان‌صدقه او می‌رود.

مادربزرگم در حالی كه نان كپك‌زده و پنیر خشك‌شده را در سفره می‌چیند، به بابایم می‌گوید: «مادر، پس چرا این سفره رنگین نمی‌شود؟»، بابایم می‌گوید: «من یك توك پا بروم حال بابای ممد فرنگیزخانم‌اینها را بگیرم و برگردم.» ما مشغول خوردن نان و پنیر می‌شویم. خواهرم می‌گوید: «شما چرا این‌قدر به بابای قهرمان من گیر می‌دهید؟» عمویم می‌گوید: «ما به پوستر تو كاری نداریم، ما گشنه‌مان می‌باشد و الان مدت‌هاست كه یك آروغ سیر نزده‌ایم.» اما خواهرم معتقد می‌باشد كه همه‌چیز زیر سر نیكبخت و گلزار بوده و آنها نمی‌گذارند كه ما یك نفس راحت بكشیم و طعم شیرین مهربانی‌های بابایم را بچشیم. عمویم در حالی كه نان خشك را سق می‌زند، می‌گوید: «چرا اتفاقاً داریم می‌چشیم.»

امروز بعدازظهر مادربزرگم، بابایم را به گوشه‌ای می‌كشد تا به صورت خیلی خصوصی با او حرف بزند. من هم زیر چادر مامان‌بزرگم قایم می‌شوم كه به صورت خیلی فضولی حرف‌های آنها را بشنوم. مامان‌بزرگم می‌گوید: «مادر، این دختر به‌زودی باید شوهر نماید، چرا برای او جهیزیه تهیه نمی‌نمایی؟» بابایم می‌گوید: «من كه روزی سه‌بار او را نوازش می‌كنم و قربان‌صدقه‌اش می‌روم.» مادربزرگم می‌گوید: «مادر، ‌این دختر باید كنكور بدهد. كلاس كنكور می‌خواهد،‌ كتاب می‌خواهد، كاغذ می‌خواهد، قلم می‌خواهد. چرا آنها را تهیه نمی‌نمایی؟» بابایم می‌گوید: «من نذر كرده‌ام اگر كنكور قبول شود، شما را پیاده بفرستم كربلا.» مامان‌بزرگم می‌گوید: «لطف‌داری، ولی وضع ما خیلی نابسامان می‌باشد و من نمی‌دانم چرا تو همه پس‌انداز خانه را بردی و در صندوق صدقات انداخته‌ای؟» بابایم می‌گوید: «می‌خواهی بروم حال بابای ممد فرنگیز‌خانم‌اینها را بگیرم؟» مادربزرگم می‌گوید: «نه مادر، برو استراحت كن.» اما بابایم معتقد می‌باشد: «یك پوستر هیچ‌وقت استراحت نمی‌كند.»

سه روز بعد

الان سه‌روز می‌باشد كه خواهرم در اتاق حبس بوده به صورت خیلی مشغول ور رفتن با كاغذ و قلمش می‌باشد. ما همگی خیلی به خواهرم افتخار می‌كنیم كه با وجود این‌همه مشكلات، این‌قدر به فكر درس و مدرسه می‌باشد. بابایم خیلی به خودش افتخار می‌كند. او معتقد می‌باشد تغییر و تحولات خواهرم به‌خاطر تربیت جدید و خوب او می‌باشد. خواهرم در حالی كه خیلی خوشحال و مسرت‌بخش بوده،‌ از اتاق خارج می‌شود و می‌گوید: «بالاخره نوشتن این كتاب را تمام كردم.» ما همه با چشمان از حدقه خارج‌شده او را نگاه می‌نماییم. مادربزرگم می‌گوید: «در این مدت كتاب می‌نوشتی؟» خواهرم می‌گوید: «بلی.» عمویم می‌گوید: «اسم آن چه می‌باشد؟» خواهرم در حالی كه جلد كتاب را به همه نشان می‌دهد، با صدای آلن‌دلونی می‌گوید: «بابای كودك فهیم، پدیده هزاره سوم.»



نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه 8 فروردین 1387 و ساعت 09:03 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 8 فروردین 1387 و ساعت 08:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

اگر دیوانه ام [عمومی , ]

من اگردیوانه ام
با زندگی بیگانه ام
مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم
اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت
خراب اندر خراب و خانه بر دوشم
اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد
در دل تاریك و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم
به مرگ مادرم : مردم
شما ای مردم عادی
كه من احساس انسانی خودرا
بر سرشك ساده ی رنج فلاكت بارتان
بی شبهه مدیونم
میان موج وحشتناكی از بیداد این دنیا
در اعماق دل آغشته با خونم
هزار درد دارم


نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه 8 فروردین 1387 و ساعت 08:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]

الو خدا [دالان سبز , ]

الو سلام
منزل خداست؟
این منم مزاحمی که آشناست
هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است
ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست
شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است
به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟
الو
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟
چرا صدایتان نمی رسد کمی بلند تر
صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم
شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم
پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ می زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ...
... تا خدا خداست


نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه 8 فروردین 1387 و ساعت 08:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]

به اونایی كه براتون ارزش دارن [دالان سبز , ]

بهترین دوس اون دوستیه كه بتونی باهاش روی یك سكو ساكت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس كنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی
ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمی دونیم ولی در عین حال تا وقتی كه چیزی رو دوباره به دست نیاریم نمی دونیم چی رو از دست دادیم
اینكه تمام عشقت رو به كسی بدی تضمینی بر این نیست كه او هم همین كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اینكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه این طور نشد خوشحال باش كه توی دل تو رشد كرده
در عرض یك دقیقه میشه یك نفر رو خرد كرد در یك ساعت میشه یكی رو دوست داشت و در یك روز میشه عاشق شد ، ئلی یك عمر طول می كشه تا كسی رو فراموش كرد
دنبال نگاهها نرو چون می تونن گولت بزنن، دنبال دارایی ترو چون كم كم افول می كنه ، دنبال كسی باش كه باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یك لبخند میشه یه روز تیره رو روشن كرد ، كسی رو پیدا كن كه تو رو شاد كنه
دقایقی تو زندگی هستن كه دلت برای كسی اونقدر تنگ میشه كه می خوای اونو از رویات بكشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش كنی
رویایی رو ببین كه می خوای ، جایی برو كه دوست داری ، چیزی باش كه می خوای باشی ، چون فقط یك جون داری و یك شانس برای اینكه هر چی دوست داری انجام بدی
آرزو می كنم به اندازه ی كافی شادی داشته باشی تا خوش باشی ، به اندازه كافی بكوشی تا قوی باشی
به اندازه كافی اندوه داشته باشی تا یك انسان باقی بمونی و به اندازه كافی امید تا خوشحال بمونی
همیشه خودتو جای دیگران بذار اگر حس می كنی چیزی ناراحتت می كنه احتمالا دیگران رو هم آزار می ده
شادترین افراد لزوما بهترین چیزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو می برن
شادی برای اونایی كه گریه می كنن و یا صدمه می بینن زنده است ، برای اونایی كه دنبالش می گردن و اونایی كه امتحانش كردن ، چون فقط اینها هستن كه اهمین دیگران رو تو زندگیشون می فهمن
عشق با یك لبخند شروع میشه با یك بوسه رشد می كنه و با اشك تموم می شه ،‌ روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده شكل می گیره ، نمیشه تا وقتی كه دردها و رنجا رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری ،
وقتی كه به دنیا اومدی تو تنها كسی بودی كه گریه می كردی و بقیه می خندیدن ، سعی كن یه جوری زندگی كنی وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه كنن



نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه 8 فروردین 1387 و ساعت 08:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...

دست نوشته های كودك فهیم

دست نوشته های كودك فهیم ۱

اگر دیوانه ام

الو خدا

به اونایی كه براتون ارزش دارن

عاشقانه

شعر از احمد شاملو

اینم واسه شاد شدن دل شما

خدا با او صحبت کرد


صفحات وبلاگ...

1 2 3 4 5 6 7 ...

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من
[yahoo]

نویسندگان

پریسا(62)
سارا(0)

موضوعات

عمومی(43)
شعر(6)
عکس(5)
دالان سبز(7)
جوک(1)

آرشیو

  فروردین 1387 (6)
  اسفند 1386 (6)
  دی 1384 (1)
  آذر 1384 (10)
  آبان 1384 (16)
  مهر 1384 (23)


لینکستان

من از نسل عاشقانم

یادداشت های قشنگ حوریه

شعر و مطالب خواندنی

مهران

عاشقانه

عشق بدون مرز

جهنم همین جاست

عکس خفن

فقط بچه های باحال کیلیک کنن

بیا تو حالی به حولی


لینکدونی

حال مرا دید تو را نفرین کرد (-)
آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





DELEMAN.Mihanblog.com