تبلیغات
درد و دلهای بی سرو صدا - پنجشنبه جمعه





پنجشنبه جمعه [عمومی , ]

پنجشنبه ای مهمون داشتیم قرار بود مامان بزرگم اینا بیان خونمون اما بعدش قرار شد که داییم اینا و عموی مامانم هم بیان توجه دارین که ما چقدر مهمون داشتیم یعنی با خودمون 6 تا میشدیم 17 نفر دقیقا همون روز پنجشنبه مریم با مرتضی قرار میذاره و میرن بیرون از7 صبح تا 6:30 شب   مامان صبح رفت آموزشگاه و تا ساعت 3:30 شاگرد داشت بهش گفتم مامان دست تهنام زود بیا خونه اونم گفت باشه توجه دارین که گفت باشه اما ساعت 3:30 به بهونه کلاس برنامه نویسی منو پیچوند و تا ساعت 8 شب نیومد حسین و علیرضا هم صبح مدرسه و بعد از ظهر باشگاه بودن یعنی من تنها باید شکم 17 نفر رو سیر میکردم !

از صبح پاشدم همه خونه رو تمیز کردم همه کارا  رو خودم تنهایی انجام دادم سه جور غذا گذاشتم که به مزاج همشون خوش بیاد خلاصه که تا دم افطار تنهایی از پس همه چیز براومدم تا مهمونا اومدن و بخور بخور شروع شد بعد هم یکی یکی مریم و مامان و دو تا داداشا اومدن بابا هم واسه خودش هی میومد و میرفت !

بعد از افطار بابا میخواست مثلا کمکم کنه رفت یه عالمه گوشت و مرغ گرفت !

مامان و مریم هم که خسته !

من بدبخت کلی سرپا بودم تا همه اونا پاک بکنم اخرش چی شد هیچی عوض دستت درد نکنه مامان کلی شانتاژ کرد که ببینین من چه بدبختم ظرفای شام رو هیچکس نمیشوره بچه هام اینطورین منم دیدم میخواد واسه خودش یارکشی کنه پاشدم همه ظرفا رو شستم تا دهنشو ببندم دلم میخواست همشون رو خفه کنم اما جلو مهمونا هیچی نگفتم !

تا اخر شب همه چی رو تحمل کردم اما دیدم این مهمونا رفتنی نیستن و جمعه شب هم همون آش و همون کاسه ! بهونه داشتن که از پنجشنبه خستگی تو تنشون مونده تا اینجا هی ریختم تو خودم و هیچی نگفتم تا مامان صداش دراومد وشروع کرد مامان بزرگ رو پر کردن که ببینشون اینا فلان و بهمان مامان بزرگ منم ساده هی هر چی میشنید مییومد من و مریم رو میبرد زیر سوال منم کلی لجم گرفت رفتم به بابام گفتم بابام گفت حالا صبر کن درست میشه و از این حرفا تا اخر شب که داشتن میرفتن منم پا شدم باروبندیلم رو جمع کردم اومدم خونه مامان بزرگم اینا دیگه تحمل مامان رو نداشتم با مریم هم دعوا کردم اما از اونجایی که ما دو تا طاقت دوری همو نداریم اونم با من اومد !

فعلا یه دو سه هفته ای خونه مامان بزرگم اینا تلپم اما دیگه نمیتونم مثل خونه خودمون هر قلتی بکنم و هر وقت میخوام بیام و برم با حرفایی که مامان زده فعلا حسابی زیر ذره بینیم ! ولی خیلی بهتر از اون کانون خونوادمونه هر چی باشه از ظرف شستن و غذا درست کردن خیلی بهتره !

فعلا خدافس!



نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه 24 مهر 1384 و ساعت 10:10 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 8 فروردین 1387 و ساعت 09:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...

دست نوشته های كودك فهیم

دست نوشته های كودك فهیم ۱

اگر دیوانه ام

الو خدا

به اونایی كه براتون ارزش دارن

عاشقانه

شعر از احمد شاملو

اینم واسه شاد شدن دل شما


صفحات وبلاگ...

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من
[yahoo]

نویسندگان

پریسا(62)
سارا(0)

موضوعات

عمومی(43)
شعر(6)
عکس(5)
دالان سبز(7)
جوک(1)

آرشیو

  فروردین 1387 (6)
  اسفند 1386 (6)
  دی 1384 (1)
  آذر 1384 (10)
  آبان 1384 (16)
  مهر 1384 (23)


لینکستان

من از نسل عاشقانم

یادداشت های قشنگ حوریه

شعر و مطالب خواندنی

مهران

عاشقانه

عشق بدون مرز

جهنم همین جاست

عکس خفن

فقط بچه های باحال کیلیک کنن

بیا تو حالی به حولی


لینکدونی

حال مرا دید تو را نفرین کرد (-)
آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





DELEMAN.Mihanblog.com