تبلیغات
درد و دلهای بی سرو صدا - ۱۱۴





۱۱۴ [عمومی , ]

نمیدونم خدایا نمیدونم دارم چی کار میکنم نمیدونم داری چی به سرم میاری شاید داره اون روزا دوباره تکرار میشه شاید دارم کم کم همه چیز و فراموش میکنم و تو داری با این کارا یادم میاری نمیدونم چند روزه که باهات حرف نزدم اصلا روم نمیشه سر بالا کنم و باهات درد و دل کنم باهات حرف بزنم و ازت کمک بخوام . خدایا دارم دیوونه میشم یه چیزی بگو یه حرفی بزن چرا اصلا نگام نمیکنی؟ چرا باهام حرف نمیزنی؟ چرا به حرفام گوش نمیدی؟ مگه تو خدام نیستی؟ مگه تنها همدمم نیستی؟ مگه همه کسم نیستی؟ خدایا مگه نمیدونی من هیچکس و جز تو ندارم؟ مگه نمیدونی بیکسم به بیکسیم رحم نداری؟ مگه نمیدونی نمیتونم مگه نمیدونی بی تو نمیتونم بمونم؟ چرا هیچی نمیگی؟ مگه نمیبینی چقدر نیاز دارم باهام حرف بزنی خدایا مگه چقدر بدم که نگام هم نمیکنی؟ مگه چی کار کردم که باهام اینجوری میکنی میخوای داغونم کنی؟ خدا خدا جونم من نمیخوام دوباره اشتباهاتم رو تکرار کنم تو نذار تو نذار خودم رو بندازم تو چاه تو نذار خدایا مگه دوسم نداری مگه خودت نگفتی دوسم داری خدایا میدونی دیگه غیر تو پشت و پناهی ندارم میدونی غیر تو کسی رو ندارم کمکم کن کمکم کن خدایا دستمو بگیر مثل همون موقع ها که دستمو میگرفتی خدایا باهام حرف بزن خدایا آتیشم بزن خدایا بندازم جهنم اما ازم رو برنگردون منو نذار به حال خودم خدایا کمکم کن ! اصلا فکرشو نمیکردم که بعد از این همه حسرت به دل موندن یه روزی با یه همچین سفری برم و زیارتش کنم ! یادته چقدر گریه کردم که بطلبه یادته چقدر برام پیش اومد و نشد حالا هم سپردم به خودت که تو مواظبم باشی تو این چند روز اتفاقی نیوفته وای خدا اگه بابام بفهمه اینجوری داریم از اعتمادش سوء استفاده میکنیم دق میکنه بیچاره به خیالش ما خیلی پاکیم به خیالش ما همون بچه های چند سال پیشیم خبر نداره که چه گرگ های درنده ای شدیم ! حوصله ندارم بنویسم از خودم بدم میاد سرم داره تیر میکشه انگار یکی داره با گوشکوب میزنه تو سرم حالم از خودم بهم میخوره شدم یه کثافت یه لجن عوضی اگه نجاتم نده چی ؟ اگه دستمو نگیره یعنی من همینجوری میمونم شایدم بدتر کی میدونه شاید از اینی که هستم پستر بشم وای نه خدا نذاری اینجوری بمونم ها خدایا نذاری اینجوری ازت دور بمونم ها خدایا خدایا کمکم کن نذار تنها بمونم من از تنهایی میترسم خدایا من هیچ جا رو بلد نیستم خدایا نکنه تو این تاریکی ولم کنی به حال خودم خدایا من از تاریکی میترسم دلمو روشن کن خدا با نور خودت با همون نوری که به دلم تابید و منو با تو اشنا کرد با همون نوری که تو رو به من شناسوند دلمو روشن کن قول میدم دیگه سیاهش نکنم کمکم کن من تنهایی نمیتونم !

وقتی رفتی همه چی رفت همه ی دلبستگی رفت شب و روز من یکی شد حتی حس زندگی رفت دیگه بی تو مرده بودم حرف مردم شده بودم توی اغوش نبودت تو خودم گم شده بودم وقتی رفتی تازه فهمیدم چی بودی برای من تپش زندگی بودی وقتی رفتی دیگه اون پنجره خوابید وقتی رفتی آره رفتی وقتی رفتی از تو مونده یادگاری واسه من بی قراری خنده رو لبامه اما از دلم خبر نداری نه تو بودی نه ترانه نه یه حرف عاشقانه من مگه از تو چی خواستم فقط و فقط بهانه



نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه 1 آذر 1384 و ساعت 04:11 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 1 آذر 1384 و ساعت 04:11 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...

دست نوشته های كودك فهیم

دست نوشته های كودك فهیم ۱

اگر دیوانه ام

الو خدا

به اونایی كه براتون ارزش دارن

عاشقانه

شعر از احمد شاملو

اینم واسه شاد شدن دل شما


صفحات وبلاگ...

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من
[yahoo]

نویسندگان

پریسا(62)
سارا(0)

موضوعات

عمومی(43)
شعر(6)
عکس(5)
دالان سبز(7)
جوک(1)

آرشیو

  فروردین 1387 (6)
  اسفند 1386 (6)
  دی 1384 (1)
  آذر 1384 (10)
  آبان 1384 (16)
  مهر 1384 (23)


لینکستان

من از نسل عاشقانم

یادداشت های قشنگ حوریه

شعر و مطالب خواندنی

مهران

عاشقانه

عشق بدون مرز

جهنم همین جاست

عکس خفن

فقط بچه های باحال کیلیک کنن

بیا تو حالی به حولی


لینکدونی

حال مرا دید تو را نفرین کرد (-)
آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





DELEMAN.Mihanblog.com