تبلیغات
درد و دلهای بی سرو صدا - دست نوشته های كودك فهیم ۱





دست نوشته های كودك فهیم ۱ [عمومی , ]

اكنون كه قلم در دستان كوچولویم گرفته‌ام، خانواده ما در یك برهه زمانی خاص گرفتار می‌باشد. این را عمویم می‌گوید. من نمی‌دانم. برهه زمانی خاص چه می‌باشد. عمویم می‌گوید: یك‌چیزی تو مایه‌های دمت گرم است.

الان چند روزی می‌باشد كه خواهرم خیلی افسرده و دلشكسته بوده و حتی گزارش‌های جواد خیابانی هم خنده بر لب‌های او نمی‌آورد. او در حالی كه پوسترهای نیكبخت و گلزارش را ریزریز می‌كند، گوله‌گوله اشك می‌ریزد و می‌گوید: «من یك قهرمان واقعی می‌خواهم كه فوتبالیست و هنرپیشه نبوده و به درد آدم بخورد.» مادربزرگ گردالویم می‌گوید: «من بهرام رادان را پیشنهاد می‌نمایم.» او با دیدن چشمان گردالوی ما می‌گوید: «بهرام قبل از این‌كه هنرپیشه باشد، برازنده و بور می‌باشد و به خیلی از دردهای آدم هم می‌خورد.» گریه خواهرم شدیدتر می‌شود. ما نمی‌دانیم كه او برای خودش گریه می‌كند یا مادربزرگم. مادربزرگ مهربانم می‌گوید: «زهر مار. اصلاً تقصیر من می‌باشد كه رادانم را به تو معرفی می‌كنم.» من به این همه سخاوت و بخشندگی مادربزرگم افتخار می‌كنم.

عمویم بعد از آن‌كه انگشتش را از بینی‌اش درمی‌آورد، می‌گوید: «چرا رضازاده نه؟» او توضیح می‌دهد كه «رضازاده یك عدد نمك گرد بوده كه فوتبالیست و هنرپیشه نمی‌باشد، خیلی قوی و باهیكل بوده و جواد خیابانی را هم از نزدیك دیده است.»

مادربزرگم می‌گوید: «آخی، با اون لپ‌هاش.» اما خواهرم معتقد می‌باشد كه «هزار ماشاءالله رضازاده در یك پوستر جا نمی‌شود.» خواهرم گریه‌كنان به من می‌گوید: «چرا این درد سوزمند من برای تو مهم نمی‌باشد؟» خیلی هم مهم نمی‌باشد، اما من معتقد می‌باشم كه قهرمان وجود ندارد و همه اینها كشك می‌باشد. خواهرم بعد از شنیدن این جمله مهم من، گریه‌اش بند می‌آید، او سكوت می‌كند، چشمان خوشگلش برق می‌زند و در حالی كه عقشولانه به من نگاه می‌كند، می‌گوید: «خفه شو.»

بابایم در حالی كه در تمام این مدت خیلی متفكرانه و فیلسوفی سرش را می‌خارانده، می‌گوید: «من حاضرم پوستر تو باشم.» همه با دهان باز و چشمان گردالو به بابایم خیره می‌شویم. بابایم می‌گوید: «من می‌دانم كه پوسترهای قبلی هیچ غلطی برای تو نكرده‌اند. برای همین پوستر تو می‌شوم. تا خیلی غلط‌ها برای تو بكنم و خانواده را پولدار نمایم و سفره‌مان رنگین باشد و تو را شوهر می‌دهم و حال بابای ممد فرنگیزخانم‌اینها را هم می‌گیرم.» خواهر غش می‌باشد. من می‌گویم: «من می‌روم پوسترهای نیكبخت و گلزارش را به دیوار بچسبانم.» عمویم از بس می‌خندد، شلوارش عرق می‌كند. اما مادربزرگم می‌گوید: «از وقتی بابای كودك فهیم، بچه بود، من می‌دانستم یك چیزی می‌شود.» ولی عمراً نمی‌دانسته چه چیزی می‌شود.

خواهرم از بیهوشی بیدار می‌شود،‌ می‌گوید: «بابای كودك فهیم» و در آغوش او می‌پرد.

یك‌ماه بعد

تمام اتاق خواهرم پر از پوسترهای بابایم شده است. بابایم روزی یك‌ساعت در نقاط مختلف اتاق خواهرم می‌نشیند و برای او سخنرانی می‌كند و خواهرم قربان‌صدقه او می‌رود.

مادربزرگم در حالی كه نان كپك‌زده و پنیر خشك‌شده را در سفره می‌چیند، به بابایم می‌گوید: «مادر، پس چرا این سفره رنگین نمی‌شود؟»، بابایم می‌گوید: «من یك توك پا بروم حال بابای ممد فرنگیزخانم‌اینها را بگیرم و برگردم.» ما مشغول خوردن نان و پنیر می‌شویم. خواهرم می‌گوید: «شما چرا این‌قدر به بابای قهرمان من گیر می‌دهید؟» عمویم می‌گوید: «ما به پوستر تو كاری نداریم، ما گشنه‌مان می‌باشد و الان مدت‌هاست كه یك آروغ سیر نزده‌ایم.» اما خواهرم معتقد می‌باشد كه همه‌چیز زیر سر نیكبخت و گلزار بوده و آنها نمی‌گذارند كه ما یك نفس راحت بكشیم و طعم شیرین مهربانی‌های بابایم را بچشیم. عمویم در حالی كه نان خشك را سق می‌زند، می‌گوید: «چرا اتفاقاً داریم می‌چشیم.»

امروز بعدازظهر مادربزرگم، بابایم را به گوشه‌ای می‌كشد تا به صورت خیلی خصوصی با او حرف بزند. من هم زیر چادر مامان‌بزرگم قایم می‌شوم كه به صورت خیلی فضولی حرف‌های آنها را بشنوم. مامان‌بزرگم می‌گوید: «مادر، این دختر به‌زودی باید شوهر نماید، چرا برای او جهیزیه تهیه نمی‌نمایی؟» بابایم می‌گوید: «من كه روزی سه‌بار او را نوازش می‌كنم و قربان‌صدقه‌اش می‌روم.» مادربزرگم می‌گوید: «مادر، ‌این دختر باید كنكور بدهد. كلاس كنكور می‌خواهد،‌ كتاب می‌خواهد، كاغذ می‌خواهد، قلم می‌خواهد. چرا آنها را تهیه نمی‌نمایی؟» بابایم می‌گوید: «من نذر كرده‌ام اگر كنكور قبول شود، شما را پیاده بفرستم كربلا.» مامان‌بزرگم می‌گوید: «لطف‌داری، ولی وضع ما خیلی نابسامان می‌باشد و من نمی‌دانم چرا تو همه پس‌انداز خانه را بردی و در صندوق صدقات انداخته‌ای؟» بابایم می‌گوید: «می‌خواهی بروم حال بابای ممد فرنگیز‌خانم‌اینها را بگیرم؟» مادربزرگم می‌گوید: «نه مادر، برو استراحت كن.» اما بابایم معتقد می‌باشد: «یك پوستر هیچ‌وقت استراحت نمی‌كند.»

سه روز بعد

الان سه‌روز می‌باشد كه خواهرم در اتاق حبس بوده به صورت خیلی مشغول ور رفتن با كاغذ و قلمش می‌باشد. ما همگی خیلی به خواهرم افتخار می‌كنیم كه با وجود این‌همه مشكلات، این‌قدر به فكر درس و مدرسه می‌باشد. بابایم خیلی به خودش افتخار می‌كند. او معتقد می‌باشد تغییر و تحولات خواهرم به‌خاطر تربیت جدید و خوب او می‌باشد. خواهرم در حالی كه خیلی خوشحال و مسرت‌بخش بوده،‌ از اتاق خارج می‌شود و می‌گوید: «بالاخره نوشتن این كتاب را تمام كردم.» ما همه با چشمان از حدقه خارج‌شده او را نگاه می‌نماییم. مادربزرگم می‌گوید: «در این مدت كتاب می‌نوشتی؟» خواهرم می‌گوید: «بلی.» عمویم می‌گوید: «اسم آن چه می‌باشد؟» خواهرم در حالی كه جلد كتاب را به همه نشان می‌دهد، با صدای آلن‌دلونی می‌گوید: «بابای كودك فهیم، پدیده هزاره سوم.»



نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه 8 فروردین 1387 و ساعت 10:03 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 8 فروردین 1387 و ساعت 09:03 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...

دست نوشته های كودك فهیم

دست نوشته های كودك فهیم ۱

اگر دیوانه ام

الو خدا

به اونایی كه براتون ارزش دارن

عاشقانه

شعر از احمد شاملو

اینم واسه شاد شدن دل شما


صفحات وبلاگ...

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من
[yahoo]

نویسندگان

پریسا(62)
سارا(0)

موضوعات

عمومی(43)
شعر(6)
عکس(5)
دالان سبز(7)
جوک(1)

آرشیو

  فروردین 1387 (6)
  اسفند 1386 (6)
  دی 1384 (1)
  آذر 1384 (10)
  آبان 1384 (16)
  مهر 1384 (23)


لینکستان

من از نسل عاشقانم

یادداشت های قشنگ حوریه

شعر و مطالب خواندنی

مهران

عاشقانه

عشق بدون مرز

جهنم همین جاست

عکس خفن

فقط بچه های باحال کیلیک کنن

بیا تو حالی به حولی


لینکدونی

حال مرا دید تو را نفرین کرد (-)
آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





DELEMAN.Mihanblog.com